« سر هرمس مارانا »



2017-11-12

۱
داشتم فکر می‌کردم لویی سی‌کی ترس‌ناک‌ترین واکنش رو داشت بین سلبریتی‌هایی که این‌روزها چپ و راست در معرض اتهام سوءاستفاده‌ی جنسی قرار می‌گیرن. شجاعت این رو داشت که تایید کنه و ابراز تاسف. اما جمله‌ا‌ی به عذرخواهی‌ش اضافه کرد که به قول رفیقم، بیش‌تر از اون‌ که به قانون برگرده، به روح قانون برمی‌گرده. به اون ریشه و دلیل اخلاقی‌ای که اساسن برای تحقق‌ش قانون وضع می‌شه در طول دوران. گفته بود «این ماجراها واقعیت دارند. اوایل تصورم این بود که کار اشتباهی ازم سر نزده چون هیچ‌وقت بدون کسب اجازه از هیچ زنی مرتکب چنین رفتارهایی نشدم. اما بعدتر – که البته خیلی دیر شده بود – زندگی به من یاد داد وقتی روی کسی قدرت و کنترل داری، سوال کردن بی‌معنی می‌شود، چون آنها خودشان را در مخمصه می‌بینند. قدرتی که من روی این زنان داشتم این بود که تحسینم می‌کردند. و من به شیوه‌ای غیرمسئولانه از قدرتم استفاده کردم.» 

۲
نوشتم ترس‌ناک‌ترین، چون مرزهای سوءاستفاده رو به جایی برد که دیگه حتا رضایت لحظه‌ای طرف هم نمی‌تونه توجیه‌کننده باشه. چون به جای واکنش‌های معمولی نظیر سکوت یا یادم‌نیست و خودزنی، بیش‌تر از اون که در مورد ضعف اخلاق شخصی خودش حرف بزنه، در مورد قدرت، جای‌گاه‌ش و مناسبات‌ش، در مورد اخلاق قدرت گفت و باب این تشکیک رو بست که کسی ادعا کنه وقتی بیست سال پیش مشغول کاری بوده با یکی، طرف اون زمان شکایتی نداشته و حتا لذت هم برده (به دلیل داشتن ارتباط با آدمی پرقدرت‌تر و موفق‌تر از خودش، به دلیل لذتی که لابد به شکل داروینی و تکاملی، این قضیه داره) و حالا بعد بیست سال یادش افتاده که اسم اون آزار جنسی بوده و مورد ظلم واقع شده و داره رسانه‌ای‌ش می‌کنه. لویی سی‌کی که در باهوش‌بودن‌ش شکی نیست، طبعن فارغ از بحث اخلاقیات دارم می‌گم، با این اعترافش چشم‌اندازی رو باز کرد که حالا هر کدوم از ما می‌تونیم خودمون رو به نوعی توش مجرم ببینیم. و این ترس‌ناکه. 

۳
خبر لویی سی‌کی که درآمد، واکنش لحظه‌ای و غلطی داشتم طی یک توییت. که خب خیلی زود سر عقل اومدم و حذفش کردم. ریشه‌ی واکنشم اما مربوط بود به همون تشکیک مذکور و یاد این افتاده بودم که چطور این تیغ دولبه گاهی می‌تونه از سر سوءاستفاده از جریان غالب رسانه، ببُره. می‌تونه حیثیت و آبروی یه آدم بی‌گناه رو تهدید کنه بدون اون که در اصل، در آن اتاق تاریک دونفره، سوءاستفاده‌ای رخ داده باشه و مدرکی برای اثباتش باشه. (از بامزگی‌های روزگاره که فیلم «زندگی دیوید گیل» رو همین آقای کوین اسپیسی بازی کرده که این روزها داره تاوان آزار جنسی‌ای رو می‌ده که چند سال قبل مرتکب شده. فیلمی که در مورد قضاوته و قانون اعدام و چیزهایی که برگشت‌پذیر نیست.) این که چطور جریان رسانه طوری شده که صرف طرح اتهام آزار جنسی،‌ زندگی متهم رو نابود می‌کنه، حتا قبل این که چیزی ثابت شه یا خودش اتهامش رو بپذیره. یاد ماجرای رفیقم افتادم که چطور مدت‌ها سوژه‌ی رسانه‌ بود به خاطر اتهام آزارجنسی‌ای که یه رفیق دیگه‌مون به‌ش زده بود و دردسرهای بعدی‌ش. که چطور یه پیشنهاد «با هم بخوابیم؟» تو یه شب مستی و های‌ای و سرخوشی و شادخواری تبدیل شده بود به تیتر «شکایت» و «پرونده‌ی تجاوز جنسی» داشتن‌ در رسانه‌ و آزارهایی دیده بود نامتناسب با آزاری که یحتمل داده بود. یادم هست که صرف طرح این اتهام،‌ قبل از هر استناد و واکنشی،‌ موجب شده بود که رفیق‌مان به زعم بعضی‌ها «توزرد» از آب دربیاید. طبعن بعدها هم نه خبر تکمیلی‌ای از «پرونده‌ی تجاوز» درآمد و نه از سوءاستفاده‌های دیگر نامبرده. 

۴
جمع ببندم و برم. با همه‌ی خطاها و حق‌کشی‌ها و کاسبی‌ها و نون‌به‌نرخ‌روزخوری‌هایی که «ممکنه» بشه وسط این موج غالب، باز هم تو تیم افشاگری‌هام بالطبع و معتقدم خیر این موج بافاصله بیش‌تره از شرش. این که هم‌زمان هم جرئت بیان/پی‌گیری/شکایت بده به آزاردیده‌ها و هم بترسونه آزاردهنده‌ها رو از این برافتادن پرده‌ها و بی‌آبرویی‌ها و تاوان‌های بعدی. 
Link
  



2017-11-08

یک حالتی هم هست در آدمیزاد که به آن « فشلِ مغزی» می‌گویند. و عمومن موقتی‌ست، و عوارض بعدی خاصی هم ندارد. تنها در یک برهه‌هایی از زندگانی آدمیزاد، حادث می‌شود و آدم دچار فقدان تام و تمام قوه‌ی تصمیم‌گیری  و برنامه‌ریزی و انتخاب راه‌کار برون‌رفت از شرایط کوفتی موجود می‌شود. حکیم بوعلی سینا، اتخاذ سریال مناسب جهت مشاهده را توصیه کرده در این جور هنگامه‌ها. 
Link
  



2017-11-06


حرف گذشته و نسبت‌مان با آن شد (حرف نسبت سرهرمس با گذشته‌اش، این وبلاگ)، فیل‌م یاد هندوستانِ «دکتر هاوس» کرد. فصل هفتم، بعد از بریک‌آپ لاجرم و بغرنج‌ هاوس با «کادی» بعد از این که جای درست، کار درست را در حمایت از او انجام نداد و بدحالی‌اش و بالطبع بالابردن دوز مصرف مخدر شخصی‌اش، «ویکودین»، روی تیتراژ قسمت شانزدهم، قسمتی که در آن قرار است گاوبازی را درمان کنند که در میانه‌ی میدان دچار حمله‌ی عصبی شده و بعد گاو خشمگین مذبور حسابی خدمت‌ش رسیده، لحظه‌های قبل از شروع یک مسابقه‌ی گاوبازی را می‌بینیم، ترکیبی از ترس و تردید و خشم و تصمیم گاو و گاوباز. قطعه‌ی This Night از آلبوم passion leaves a trace  از گروه black Lab روی این تصاویر سوار است. و وقتی می‌گویم سوار است، یعنی یک سواری من می‌گویم و یک سواری شما می‌شنوید. نظر غالب علما این است که این قطعه، که شعرش را همین پایین گذاشته‌ام، از اساس در مورد «پشیمانی‌»ست، علی‌الخصوص در خصوص آدمی که به دراگ معتاد بوده و حالا در حال ترک است و دارد به گذشته‌اش می‌نگرد، یا خیره می‌شود، به هرحال. 


There are things
I have done
There's a place
I have gone
There's a beast
And I let it run
Now it's running
My way

There are things
I regret
To can't forgive
You can't forget
There's a gift
That you sent
You sent it
My way

So take this night
Wrap it around me like a sheet
I know I'm not forgiven
But I need a place to sleep
So take this night
And lay me down on the street
I know I'm not forgiven
But I hope that I'll be given
Some peace

There's a game
That I play
There are rules
I had to break
There's mistakes
That I made
But I made them
My way

So take this night
Wrap it around me like a sheet
I know I'm not forgiven
But I need a place to sleep
So take this night
And lay me down on the street
I know I'm not forgiven
But I hope that I'll be given
Some peace

Some peace
Some peace

Labels: , ,

Link
  



2017-11-05


۱
خانم آنا فاندر در کتاب «سرزمین مامورهای مخفی» تعریف می‌کنند که بعد از فروریزی دیوار و فروپاشی جمهوری دموکراتیک آلمان، بقایای پناه‌گاه آقای هیتلر از زیر خاک، بغل کاخ جمهوری پیدا می‌شود. یک مدتی بلاتکلیف‌اند که با آن چه کنند. اگر تمیز و احیاء و موزه‌اش کنند ممکن است بشود معبد و پرستش‌گاه نئونازی‌ها، اگر تخریب‌ش کنند معنای فراموشی و کتمان و انکار تاریخ می‌دهد، که خط قرمز آلمان جدید است. بعد از چند روز آقای شهردار برلین دستور می‌دهد پناه‌گاه را دوباره ببرند زیر خاک و اعلام می‌کنند که شاید پنجاه سال دیگر آیندگان بدانند دقیقن با آن چه باید بکنند. 

۲
فارغ از این که این رویکرد، این نوع پاکیزگی و درایت و صبوری و متانت و دوراندیشی و پرهیز از عمل انقلابی در رویکرد آقای شهردار برلین برایم آموختنی‌ست، این وسواس فکری آلمانی در رویکردشان به گذشته (ی سیاه‌شان)، این remember که انگار از سنگ‌های بنای فرهنگ آلمان پس از جنگ است، این جدال با فراموشی و انکار گذشته، خودش به خودی خود یک مکتب است، یک درسی که گاهی بدجور برای آدم در همه‌ی حوزه‌ها لازم است. آن‌طرف بام‌ش هم می‌شود یک حس گناه، یک پشیمانی و شرمندگی دائمی. 

۳
در ساختمان موزه‌ی یهود برلین، ابرساخته‌ی آقای دنیل لیبسکیند، چندین «وُید» هست. فضاهای خالی‌ای که خیلی فیزیکی و ملموس، جای خالی قربانیان هولوکاست را در جامعه‌ی آلمانی آدرس می‌دهند. گمانم حرفش را همین‌جا بارها زده‌ام، بس که تجربه‌اش رهایم نمی‌کند لابد. در معروف‌ترین‌شان، ویدِ خاطره/حافظه/یادبود، که با صورتک‌های آهنی زمخت و ترس‌ناک ساخته‌ی  کادیشمن فرش شده، معمار و آرتیست دست‌دردست هم، عین تجربه‌ای را که قرار بوده کل ساختمان به مخاطبش بدهد، به اجرا درآورده‌اند: تجربه‌ی وحشت‌ناک به‌خاطرآوردن/داشتن، عذاب وجدان و آگاهی، آگاهی به ظلمی که رفته. از محتمل‌ترین سناریوهای حضور در این وید برای بازدیدکننده‌ها این است که قبل این که بدانی این صورتک‌های زیرپا نماد چیست، روی آن‌ها قدم می‌گذازی. دیرتر تازه می‌فهمی این‌ها نماد چیست. بعد وحشت‌ت می‌گیرد. از این که آن‌طور روی آن تاریخ، روی آن قربانی‌ها قدم زده‌ای و حواس‌ت نبوده. نکته‌ی ترس‌ناک ماجرا این‌جاست که باید از همان راهی که رفتی برگردی، روی همان صورتک‌های ترسیده و وحشت‌زده قدم بگذاری، روی همان تاریخ، و برگردی به باقی فضاهای موزه، به زندگی عادی. 

Labels: , ,

Link
  



2017-08-12

«شناگران حرفه‌ای به این خاطر که باشدت تمرین می‌کنند بدن‌های‌شان زیبا نمی‌شود، بلکه به خاطر اندام مناسب‌شان است که شناگران خوبی می‌شوند. فرم کلی بدن آن‌ها یکی از عوامل انتخاب‌شان است، نه نتیجه‌ی فعالیت‌های ورزشی‌شان.»


کتاب بالینی و مستطاب «هنر شفاف‌ اندیشیدن» یا به معنی دقیق‌ترش، هنر واقع‌بینی

Labels: , ,

Link
  




آخر ایمیل برایش نوشته بودم:

در پایان، از ته دل امیدوارم ادعاهای نامربوطی که کرده‌اید ناشی از ضعف عملکرد سلول‌های خاکستری مغزتان و زوال‌شان به دلیل کهولت سن‌ نباشد و در کمال صحت و سلامت باشید و دلیل‌تان صرفن لجاجت و پیچاندن پول کارگران پروژه باشد.

Labels:

Link
  



2017-08-02

سال ۴۲ آفتی که عمومن گریبان‌ بلاگرا رو می‌گرفت این بود که سر نوشتن هر پست از خودشون می‌پرسیدن که «خب که چی؟» و  پست مذکور پاک/درفت می‌شد. مرض زمانه‌ی نو اینه که «چرا توییت‌ش نکنم؟». 


خود همینم والله اگه زیر ۱۴۰ کاراکتر می‌شد الان توییت شده بود رفته بود جای پست‌شدن این‌جا. هرچند اون لذت بیمارگونه‌ی زدودن کلمه‌های اضافی و تراشیدن متن و درآوردن جوهره‌ و عصاره‌ش و رسوندن‌ش به ۱۴۰تا حرف هم خودش یه قصه‌ی دیگه‌ست. 




Link
  



2017-07-30

جهت نوشتن یه سری متن دنبال یه وبلاگ‌نویس می‌گشتن که طناز باشه. یه رفیقی هرمس رو معرفی کرده بود. که به جای خود جل‌الخالق داره. زنگ زده بود که برام نمونه‌‌کار بفرستین خودتون. گفتم از چی آخه مومن؟! چه‌جور طنزی از من انتظار دارین؟! گفت یه جوری که هم طنز باشه هم جدی. گفتم ناقلا دنبال وودی‌آلنِ وطنی می‌گردی‌ها. گفت آخ آره به خدا. گفتم خدا قوت، نیستم خب من. گفت حالا شمام بگردین بلکه یه چیزی پیدا کردین تو همون مایه‌ها، لای پست‌هاتون. با خودم فکر کردم حالا چه ضرر داره، بگردم، ببینم کجاها یه چی نوشتم که نیش‌بازکن هم بوده حالا. گشتم. نیافتم. لااقل تو این چندسال اخیر که خبری از نیش‌بازکنی نبود. اومدم براش توضیح بدم که بابا من دیگه بعد گودر اون آدم سابق نشدم - سلام نوروظی، می‌دونم خوش‌ت نمیاد بنویسم‌ت نوروظی، این‌جا ولی همیشه نوروظی‌ای، روم سیا- که نشدم. بعد دیدم قبل گودر هم هم‌چی خبری نبود این‌جا خب از اون لحاظ. از لحاظای دیگه هم. «ال» رو یادتونه راستی هنوز؟

Labels:

Link
  



2017-05-13

یک خوبی‌ای که ترانه‌ی «امیر بی‌گزند» محسن چاووشی دارد این است که یک روز روی کلیپی از تصاویر شخصیت‌های «بازی‌ تاج‌وتخت» خوش می‌نشیند، یک روز روی عکس‌های میرحسین، یک روز آدم برای عباس امینی (مخاطب خاص) آدم پیشنهادش می‌کند، یک روز هم مثل امروز می‌بینی یکی از رفقا در اینستاگرامش ترانه را گذاشته روی عکس‌های سیدممد خاتمی. می‌‌خواهم بگویم آن «عجب سروی/عجب ماهی/عجب یاقوت و مرجانی/عجب جسمی/عجب عقلی/عجب عشقی/عجب جانی/عجب لطف بهاری تو/عجب میر شکاری تو/در آن غمزه چه داری تو/به زیر لب چه می‌خوانی/عجب حلوای قندی تو/امیر بی‌گزندی تو/عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی» که حضرت مولانا گفته، این‌طور توصیف جامع و مانعی‌ست از شمایل «قهرمان» که بعد این چندصدسال هم کار می‌کند. شمایل را هم که می‌دانید، عین موضوعات عشقی می‌ماند، لزومن ربطی به سابجکت ندارد، آبجکت‌محور است. یک میلی و رغبتی و شوری در خود آدم موجود است، بسته به فراخور و زمان و مکان نوک فلش را می‌گیرد سمت یکی. این جوری‌ است که رای‌دادن می‌شود ابزاری دست مایی که رای می‌دهیم، نه وسیله‌ای دست رای‌گیرنده. این‌جوری است که به قول آن بنده‌خدا، آقای روحانیِ اصول‌گرای راست را سال ۹۲ از «رژیم» تحویل می‌گیریم و سال ۹۶ در قامت یک اصلاح‌طلبِ آزادی‌خواه‌(نما، حداقل)، تحویل می‌دهیم. 

حرف ترانه‌ شد، در فاصله‌ی نوشتن همین پاراگراف فوقانی، یکی دیگر از رفقا فیلم تبلیغات قشنگ و مودب و خندان و آرام بچه‌های ستاد روحانی را گذاشته بود در اینستاگرامش، این بار با ترانه‌ی «ایران ای سرای امید». ایران ای سرای امید را هم که می‌دانید، لامصب تاریخ مصرف ندارد. هر جا در این چهل سال اخیر ملت امید لازم داشته‌اند، شور داشته‌اند، شعر و موسیقی و صدای آقایان ابتهاج و لطفی و شجریان به دادشان رسیده و سرشارترشان کرده. راستش را بگویم حالم را خوب‌تر کرد این کلیپ. شروع کردم تخیل‌کردن فردای انتخابات. وقتی برای سومین بار در این چهارسال اخیر، اراده‌ی اکثریت فائق آمده و یک خوشحالی واقعی و جمعی‌ و سیاسی‌ای را داریم تجربه می‌کنیم وسط شهر. بعد دیدم دوباره همان «امید» لعنتی‌ست که دارد کار می‌کند، همانی که وقتی تصویر آقای ظریف و تیم‌شان را روی آن بالکن می‌دیدیم یک جایی از وجودمان احساسش می‌کردیم. 

حواسم هست احساساتی‌ام امروز. حواسم هست دلم آن لبخند گل‌وگشاد را باز می‌خواهد و این که بدانم فردا روز بهتری‌ست. برگردم روی زمین. واقعی بشوم. بروم چهار نفر بلاتکلیف مردد را پیدا کنم، قانع‌ و راضی‌شان کنم که دوباره رای بدهند. باشند. تاکید هم بکنم که این‌جور نباشد که یادشان برود شورای شهر هم مهم است، عوض‌کردن شهردار هم مهم است، و قس علی هذا. 

Labels: ,

Link
  



2017-05-11

مشکل ما و حسن‌آقای روحانی اینه که رابطه‌مون با هم احساسی‌عاطفی‌ازدواجی نیست، منطقیه، دودوتاچهارتاست، عقلانیه، حتا اوپن‌ریلیشن‌طوره. همینه که تهییج و شدت و جیغ و هورررا و اشک و تاچ و ماچ این همه درنمیاد تو تبلیغات‌ش.
عاقل و بالغ و واقع‌بین و عمل‌گرایانه به‌ش رای دادیم، به‌ش رای می‌دیم. هردومون می‌دونیم با هم فرق داریم، هردومون می‌دونیم ولی که به هم احتیاج داریم، که بهترین چاره‌ی موجودیم برای هم. می‌خوام بگم زمین بازی ما و حسن‌آقای روحانی زمین طرفداری انتقادیه، زمین چشمای باز، زمین هشیاری، زمین نفی سانتیمانتالیسم و وعده‌های توخالی و شعارای پررنگ‌ولعاب و بچه‌خرکن. همینم کارمونو سخت کرده تو این روزای مونده تا انتخابات.
می‌گن پیام اصلی هر برندی باید احساسات مخاطب رو هدف بگیره. سخته آدم به کسی که فرندویت‌بنفیتزشه بگه عاشقتم و دلم‌برات‌یه‌ذره‌شده و می‌میرم برات. درست هم نیست.

Labels:

Link
  



2017-05-09

لابد یادتونه، آخرین روزای سال ۹۴، حوالی برجام بود که آقای ممدجواد ظریف حین تور آسیایی‌ش گذارش افتاده بود به موسسه‌ی امور بین‌الملل نیوزلند. یه خبرنگاری ازش پرسیده بود آخه چتونه که درست در آستانه‌ی آغاز روابط تجاری با چندتا شرکت ژاپنی یهو آزمایش موشکی می‌کنین؟! آقای ظریف خندیده بود که اگه یه سوال رو به صدتا جور مختلف هم بپرسین بازم جوابش یکیه. بعد اومده بود شروع کنه به توضیح که یهو حرفاشو قطع کرد و از جاش بلند شد و گفت: اجازه بدین من بایستم تا منو ببینین. بعد، با شور و حرارت و احساساتی که از دیپلمات کارکشته‌ای مثل اون بعید بود تعریف کرده بود که تمام سال‌های جنگ با عراق، چطور دربه‌در موشک بودیم از این کشور به اون کشور و دست خالی مونده بودیم. گفت شما هیچ‌وقت حال اون روزای ما رو نمی‌فهمین. همینه که فکر می‌کنین واسه چندتا قرارداد تجاری، حاضریم بی‌خیال توان نظامی‌مون بشیم. ‌
آقای ظریف، آقای ممدجواد ظریف، آدم ایده‌آل منه بین سیاسیون جمهوری اسلامی. متمدن و عمل‌گرا و نتیجه‌گرا و تمیز و باسواد و باهوش و خوش‌خنده و غیرآنارشیست و غیرانقلابی و مدبر و دنیادیده و منطقی و مذاکره‌بلد و اصیل و زیرمیزنزن و غیرپوپولیست و الیت. ‌
من اگه بخوام فقط یه دلیل بیارم که چرا کماکان به آقای روحانی رای می‌دم، همین آقای ممدجوادظریف و دستاوردای تیم‌شه.

Labels:

Link
  



2017-05-08

همه‌ی لرزش دل و دستم از اینه که ۳۰ اردیبهشت شده باشه، و بزنم تو سر خودم که چرا عوض توییتربازی با هم‌تیمی‌ها و کل‌کل با رییسی‌قالیبافیا و وقت‌فرسودن با تحریمی‌لجی‌قهری‌ها، پا نشدم برم چهار تا آدم بلاتکلیف رو اون بیرون قانع کنم که تنبلی و بی‌خیالی رو کنار بذارن و برن رای بدن.

Labels:

Link
  



2017-05-07

به جد بر این باورم که بعد تجربه‌ی تحریم انتخابات سال ۸۴، و روی کاراومدن احمدی‌نژاد و شخم‌خوردن مملکت، و تجربه‌ی گران ۸۸، و همه‌ی نتایج خوبش علی‌رغم زخم‌هاش، و تجربه‌ی مشارکت ۹۲ و کابینه‌ی روحانی با گل‌سرسبدهایی مثل ظریف و جهانگیری و زنگنه، بحث‌کردن با کسی که استراتژی‌ش تحریمه، عین اینه که بخوای به یه بچه‌ای که تا کلاس دوم دبستان درس خونده، مفهوم انتگرال رو حالی کنی. همون‌قدر آب‌درهاون‌کوبیدنه و بی‌حاصل. جاش باید رفت سراغ بلاتکلیف‌ها و بی‌خیال‌ها و شُل‌های انتخاباتی و قانع‌شون کرد که مهمه همون یه‌دونه رای‌شون، و می‌تونن روحانی رو همون دور اول بفرستن ساختمون پاستور، و یه دست رد محکم بزنن به ارتجاع و نابلدی (رییسی) و به دروغ‌ و پوپولیسم و خالی‌بندی (قالیباف) و بانی به‌ثمرنشستن کارهای زیربنایی این چهار سال باشن و به تداوم عقلانیت و صلح‌طلبی و تعامل با جهان کمک کنن. 

من ناچارم تَکرار کنم، منفعت شخصی و شغلی‌م در تکرار این دولت عاقل و پراگماتیسته.

Labels:

Link
  



2017-04-22


- تفریح‌مفریح جدید چه خبر هرمس‌جون؟ 
+ هیچ، ساعت‌ها و ساعت‌ها خیره در پیرسالیِ خویش.
- برو بابا تو هم!
+ نه آقا جدی می‌گویم. این اپلیکیشن Faceapp خیلی بساط عیش و حیرت شده. برمی‌داری صورت‌ت را می‌دهی، گریم‌ت می‌کند، انگار که آقامعیریان. دقت و ظرافت‌ش کم‌نظیر است. جوان‌ت می‌کند، جنسیت‌ت را معکوس می‌کند و از همه مهم‌تر این که پیرت می‌کند. بعد من نشسته‌ام از دو روز پیش، یکی‌یکی سر صبر عکس‌هایم را می‌دهم دست‌ش، پیری‌ام را تماشا می‌کنم. تو که غریبه نیستی، حالم با پیری‌ام خوب است. اوضاع به همین منوال این اپلیکیشن‌ها پیش برود، و بمانم، از پیرسالی‌ احتمالی پیش‌رو راضی‌ام. باید چاپ‌شان کنم یک‌جایی نگه دارم تا ده‌سال، بیست‌سال، سی‌سال دیگر اگر بودم برگردم سراغ‌شان به مقایسه‌ی روزگار گمان و روزگار واقع، توکل به خدا. 
-  خودشیفتگی الان‌ت کم بود باید خودشیفتگی پیشاپیش‌ت رو هم تحمل کنیم، چیه این آدمیزاد.


Labels: ,

Link
  



2017-03-05


داشتم می‌چرخیدم توی وبلاگ ۱پزشک (بعله، آدم است دیگر، هنوز هم وبلاگ‌خوانی می‌کند، مخصوصن وقت‌هایی که آدم مورد نظر باید خلاصه‌ی متن یک سخنرانی را بنویسد که خودش یک قصه‌ی دیگر است، و پی‌گیری‌های ناتمام و کوفتی اسفندماه را از آدم و عالم بکند) رسیدم به آقای ریکاردو بوفیل و کارخانه‌ی متروکه‌ی سیمانی را که سال ۱۹۷۵ در حومه‌ی بارسلونا برداشته و از آن برای خودش خانه و دفتر و استودیو و گالری و باغ درآورده و حالش را برده. 


برای منی که یک جایی از زندگی‌ام دیدم بازسازی را بیش‌تر از نوسازی دوست دارم، تغییردادن چیزهای موجود را و تبدیل‌کردن‌شان به چیزی دیگر، نوکردن‌شان، با همه‌ی چالش‌ها و راه‌بردها و راه‌کارها، با پروسه‌ی کشف موانع و راه‌حل‌دادن، کیمیاگری کردن را، رویایی‌تر از این نمی‌شود که این‌طور از یک منبع موجود، از یک چیز بی‌مصرف و کژمصرف، یک چیز تازه‌ای بسازی و حالش را ببری.


آقای بوفیل تعریف می‌کند که برایش جالب بوده که درست جایی زندگی کند که به مثابه یک آیکون، انقلاب صنعتی کاتالونیا را به یادش بیاورد. سبعیت و خشونت فرم‌ها و اشکال کارخانه که مدام جوهره‌ی وجودی مصالح را جلوی چشم آدم می‌آورد، آن تلفیق لاجرمی که بین کار و فراغت و زندگی در این مکان اتفاق می‌افتد،‌ زندگی‌کردن بین آن پله‌های عجیب سورئال که راه به جای مشخصی نمی‌بردند، پوچی اجسام بی‌دلیلی که از سقف ویدها آویزان بودند، و فضاهای متعددی که با تواضع اجازه می‌دادند هر بلایی سرشان بیاورم و هرجور که دلم بخواهد به آن‌ها معنا و کارکرد بدهم، آن رهایی مطلق کارکرد از فرم، برایم هیجان‌انگیز بود و انگیزه‌دهنده. 


داشتم فکر می‌کردم تبدیل‌کردن یک فضای صنعتی به فضاهایی با کارکردهایی نه‌چندان‌ضروری، کارکردهایی «لوکس» مثل گالری و «آرت‌سنتر» و موزه و رستوران و کافه و شوروم و اداره و الخ، که عمومن برنامه‌ی فیزیکی سفت و منضبط و تحکمی‌ای ندارند، روال معمولی‌ست همه‌جا. اما این که بشود خانه‌ات، با همه‌ی آن آسایش و آرامش و ثباتی که آدم‌ها برای «خانه»شدن خانه‌شان لازم دارند، پدیده‌ی غریبی باید باشد. کاش یک نفر برود سراغ آقاریکاردو، بپرسد بعد نیم قرن، هنوز هم کار«خانه»‌ات کار می‌کند پدرجان؟

Labels: , , , ,

Link
  



2017-03-04


آدم آورد در این دیر خراب‌آبادم

اسطوره‌ی گناه نخستین را اگر بتوانیم ساده کنیم به انجام فعلی ارادی که بلافاصله شر «مسوولیت انتخاب» را به دوش ابوالبشر (آدم و حوای‌ش را بگذارید کنار عجالتن) انداخت، سوارشدن قصه‌ی فیلم Passengers بر داستان کهن آفرینش استوارتر می‌شود. (ناچارم به افشاگری، درک کنید) خط اصلی قصه‌ی فیلم از یک موقعیت بکر و درخشان می‌آید که هر فیلم‌نامه‌نویسی را قلقلک می‌دهد برای بسط دادنش تا هرآن‌جا که راه بدهد. ۵۰۰۰ تا آدم انتخاب کرده‌اند که در سفری ۱۲۰ ساله به سیاره‌ی جدیدی (بهشت برین دوباره‌ای) با سرعتی نزدیک به سرعت نور، بروند و جامعه‌ی بشری را از نو بسازند. در طی سفر قرار است همه خواب باشند و دم‌دمای رسیدن بیدار بشوند. از مسافر و خدم و حشم و کاپیتان سفینه و الخ. یک نقص فنی‌ای پیش می‌آید و مردی جوان از مسافران ۹۰ سال زودتر بیدار می‌شود. با این چشم‌انداز که امکان دوباره‌خوابیدن وجود ندارد و باید باقی عمرش را به تنهایی‌ترین شکل حیات در سفینه‌ای مجهز و تکراری سپری کند. پس از یک سال  اندی تاب تنهایی را نمی‌آورد و زنی از مسافران را «بیدار» می‌کند. نقطه‌ی اوج فیلم هم آن‌جاست که زن می‌فهمد که بیدارشدنش تصادف نبوده و انتخاب مرد بوده و هرآن‌چه مرد رشته، همه‌ی آن عشق‌ها و شعرها و دردها دروغ از آب درمی‌آید. خوابیدن و بیدارشدن مرد ابوالبشر به جبر سفر بوده و بیدارکردن زن، خوردن سیب گناه. مرد باید تاوان بدهد و این‌بار همه‌چیز را از نو بسازد. «آدم» بشود و مسوولیت انتخابش را به دوش بکشد. باقی ماجرا قصه‌ی هبوط زن و مرد است از بهشت (خواب مصنوعی) به تنهایی خلوت ۹۰ساله‌ی سفینه (زمین). 

فیلم اما درست جایی که باید به ولی‌افتادمشکل‌ها بپردازد که جذاب‌ترین پیچ‌ها را در خود دارد، با یک جامپ‌کات سریع ۹۰ سال را طی می‌کند و باقی مسافران را بیدار می‌کند و روبه‌روی‌شان می‌کند با «زمینی» که آدم و حوای قصه برای خودشان ساخته‌اند و از خودشان باقی گذاشته‌اند. نه بچه‌ای، نه گیر و گوری، نه گیس و گیس‌کشی‌ای، نه طلاق و طلاق‌کشی‌ای، نه حتا وسوسه‌ی قشنگ بیدارکردن چهارنفر دیگر از مسافران. این‌جوری است که آن همه پتاسنیل قصه به فنا می‌رود. آدم دلش می‌خواهد یقه‌ی خالق فیلم را بگیرد که لامصب، یک مینی‌سریال معرکه می‌شد از این قصه درآورد. حرامش کردی رفت. اه. 

Labels:

Link
  



2016-11-24

شاه و خاندانش هنوز تهران بودند. ژنرال‌های آمریکایی با هلی‌کوپتر روی پشت‌بام عشرت‌آباد فرود آمده بودند. مذاکره کردیم و رای‌زنی. قرار شد بساط سلطنت جمع شود ولی بدون خون و خون‌ریزی و انقلاب. من از سال ۹۵ رفته بودم به سال ۵۷. خبر داشتم از آینده، از عواقب. رفتم پیش شاه. قانع‌ش کردم که بی‌سروصدا جمع کند و برود. که این جوری برای خودش و ملت و مملکت به‌تر است. با فرح کمک کردیم چمدان‌های‌شان را ببندند. سیگار لازم داشتم. پول نقد همراهم نبود. کارت بانک‌م چون از آینده آمده بودم کار نکرد. از فرح ۲۰۰ تومان قرض کردم. سیگار مارلبرو قیمت زمان شاه‌ش بود، مفت. ژنرال‌های آمریکایی رفتند. شاه هم رفت. رژیم عوض شد، بی‌انقلاب. آدم‌های معقولی را مسوول مملکت کردیم. بی‌کینه‌ها را. دنبال راهی می‌گشتم که برگردم به سال ۹۵ و نتیجه را ببینم. تلفنم کار نمی‌کرد. هرجا باید اتصال تکنولوژیکی با محیط برقرار می‌کردم چون از آینده آمده بودم نتیجه نمی‌گرفتم. تنها کاری که از من برمی‌آمد نصیحت بود و توصیه به صبر و امید و خویشتن‌داری و حوصله. به طرفین و مردم. حالم خوب بود. می‌دیدم که یک آینده‌ی ملایم و بی‌شدتی دارد فراهم می‌شود برای همه، برای منِ سالِ ۹۵ هم. یک آلترناتیو ساخته بودم برای تاریخ معاصر. 


آلارم گوشی‌م به یک دلیل نامعلومی کار نکرد. داشتم فکر می‌کردم چه خوب که بیدار نشدم. بعضی خواب‌ها را آدم باید تا آخرشان ببیند، سر صبر و با جزییات، رنگی.

Labels: , , ,

Link
  



2016-11-22

از ختم‌ها و آدم‌ها


۱
هفتم مرحوم را در تالاری گرفته بودند. یکی آن وسط از این روضه‌های امروزی می‌خواند. شعرهای سوزناک در رثای آدم رفته، از آقای خرم و خانم هایده و الخ. یکی هم نی می‌زد. ملت هم نشسته بودند گروه‌گروه دور میزها. گپ می‌زدند و معاشرت می‌کردند. یک‌جاهایی دوز سوز را بالا می‌برد تا اشکی بگیرد از خانواده‌ی درجه‌یک مرحوم. سوز و ساز که تمام شد بلند شدیم رفتیم از سالن کناری باقالی‌پلو و ژله «کشیدیم» و خوردیم. 

۲
شبیه چنگی بود که در هوا بزنی و چیزی گیرت نیاید. سکته‌ی کوفتی آن‌جور بی‌مقدمه بیاید و آدم عزیزت را ببرد. از راه دور برسی و هی چنگ بزنی در هوا و چیزی گیرت نیاید. بگردی دور خانه دنبال یه چیزی که تو را به مردی که رفته وصل کند هنوز و چیزی گیرت نیاید. جز مشتی خاطره و یاد. می‌گفت شب اولی که پدرش مرده بود و خانواده جمع شده بودند خانه‌شان، همه چند پیک بالا رفته بودند و سیراب‌شیردان خورده بودند که مزه‌ی محبوب مرحوم بود. می‌گفت فکر کردیم بهترین کاری که می‌شود کرد به یاد آدمی که تازه رفته، آدمی که همه‌ی عمرش را گذاشته روی اینکه خوش بگذراند به بقیه و مهمان‌داری کند و پای بار وسط هال خانه‌شان پیک به پیک برای ملت عرق بریزد و شادشان کند، این است که چراغ عیش و عیاشی‌اش را یک شب دیگر هم روشن نگه داریم. 

۳
یادم نمی‌آید برای آدمی که رفته، و چندان نزدیکی‌ای هم با او نداشتم، این‌طور اشک ریخته باشم. گمانم چهلم مرحوم بود که مراسم ختم را در رستورانی گرفته بودند. کسی از دوستانش چندتا خاطره تعریف کرده بود از مرحوم. درست یادم نیست. گمانم شش‌هفت سالی گذشته. شاید هم من دوست داشتم که کسی از دوستانش چندتا خاطره تعریف کرده باشد از مرحوم و این‌جوری در خاطر ثبتش کرده باشم. چیزی از آن مطمئنم اما آن پرده‌ی پروجکشنی بود که در تالار بود و عکس‌های مرحوم را روی آن نمایش می‌دادند و کسی ساز می‌زد.

۴
نشسته بودیم در مسجد. یک‌جور غلطی بود معماری سقف مسجد که صدای یک تکه‌ از پچ‌پچ جماعت بدجوری انعکاس پیدا می‌کرد و پخش می‌شد در کل شبستان. کنجکاو بودم برای مراسم ختم آدمی که هیچ‌کجای خودش و زندگی‌اش را نمی‌شد با هیچ ضرب و زوری وصل کرد به خاندان اهل بیت عصمت و طهارت، و لابد ناچار بودند که به هرحال یک «مسجد»ی بگیرند، موضوع صحبت صاحب‌منبر چی ممکن است باشد. شکل کلاسیک قضیه این است که با روضه‌ی کربلا و زینب و باقی خاندان اشک صاحب‌عزا را دربیاوری. یک‌مقدار مدرن‌ترش می‌شود اینکه جای قصه‌ی امام‌حسین سراغ فضیلت‌های امام‌علی بروی. همین راه را هم رفت بنده‌خدا. به گمانم به هرحال وقتی ختم را آدم در مسجد می‌گیرد، نشود از دایره‌ی اسطوره‌های دینی خارج شد و جور دیگری گریه گرفت و نصیحت کرد ملت را. 

۵
یک تریبونی بود و آدم‌های نزدیک به مرحوم، بستگان و دوستان مرحوم آرام می‌رفتند پشتش و از مرحوم می‌گفتند. حرفی و خاطره‌ای. جای باقالی‌پلو و زرشک‌پلو و کوبیده و ژله‌ هم بساط عصرانه بود با چایی و قهوه و حلوا و شیرینی و میوه. یادم هست که این بار هم اشکم جاری شده بود. اینکه یک موسیقی‌ ملایم و بی‌کلامی هم آن پس پشت داشت زمینه‌طور برای خودش پخش می‌شد یا نه را درست یادم نیست. کاش این‌طور بوده باشد.

۶
داشتم فکر می‌کردم ختم‌ها هم شخصی شده. عروسی‌ها را راحت‌تر می‌شود سنت‌شکنی کرد. ختم اما متعلق به یک حوزه‌ی جدی‌ای از زندگانی آدم‌هاست. شکستن تابوهای شکلی آن کار سخت‌تری‌ست. چه بسا یک نافرمانی‌مدنی‌ای برای خودش باشد وقتی در دل نظامی داری زندگی می‌کنی که ارتزاقش اصلن از مناسک ختم است. یک زمان طولانی‌ای می‌شد با روضه‌ی کربلا اشک ملت را درآورد. بعدها هم تا یک جایی سوز شعر و نای نی جواب می‌داد. و این هردو خالی بود از شخصیت مرحوم. از فردیت‌ش. هر دو یک ابزارهایی بودند از یک مناسک جمعی. همان روضه و همان شعر و همان سوز نی را چندبار که می‌شنیدی برایت عادی می‌شد و بی‌اثر. فردیت آدم مرده اما تکراری نیست. عکس‌ها و فیلم‌ها و خاطره‌های شخصی‌اش هم. تا ابد می‌شود ختم‌هایی داشت جگرسوز و یکه. داشتم فکر می‌کردم ختم‌گرفتن برای ماها،‌ ختم اشک‌آورگرفتن، چقدر کار راحت‌تری شده. با این انبوهی از عکس و فیلم و خاطره که داریم هر روز انتشار می‌دهیم در مدیاهای دیجیتال و شبکه‌های اجتماعی جورواجور. یک سلامی هم بکنیم به فیلم the final cut، و منتظر باشیم که زرنگ‌ترین‌ها، بیزنسِ ساختِن کلیپ از مرحوم جهت پخش در مراسم ختم را هم استارت بزنند، لابد همان‌ها که کارشان ساختن کلیپ‌های عروسی‌ست، مثلن.  

Labels:

Link
  



2016-09-11


دوست ِ تازه‌آشنایی پیغام داد که «وبلاگ‌ت رو دیدم» و حرف‌زدن‌مان انگاری از زمین نیم‌متر بالاتر رفت.


+

Labels: ,

Link
  



2016-08-28



میدونِ انقلاب باش


یک جایی تیتر زده بودند «ملکه‌توران خانه‌خراب شد». گوگل اگر بفرمایید این روزها خانه‌خرابی ملکه‌توران از خودش معروف‌تر است. لااقل تا هفت‌هشت صفحه گوگل ملکه‌ را با تخریب خانه‌اش می‌بیند. چهار خط و چند عکس از خود شخص ملکه‌ی سابق موجود است و هزاران خبر از تخریب خانه‌اش در خیابان پسیان تهران. صبح ۲۸ تیرماه ۱۳۹۵ که عکس حضور قاطع بی‌تخفیف حضرت بیل مکانیکی در داخل ملک مذکور منتشر شد، با سرعت بی‌سابقه‌ای خبر پخش شد. بی‌سابقه از جهت این که این حجم توجه به تخریب خانه‌ای با معماری مدرن، و نه معماری قاجاری یا قدیمی‌تر و پرزرق‌وبرق که نزد عامه به «تاریخی» و لاجرم باارزش معروف است، تا به حال رویت نشده بود. هرچند به گمانم پخش گسترده‌ی خبر بیش‌تر علت‌ش ریشه در ملکه‌گی صاحب اصلی‌ خانه داشت تا دل‌واپسی آحاد ملت در مورد میراث معماری مدرن دوران پهلوی. این را گفتم که اگر مثل من ذوق کرده‌اید که بابا ایول بالاخره درجه‌ی حساسیت عمومی به این معماری مظلوم و ساکت و ساده‌ و مدرن دوران پهلوی هم بالا رفت، کمی دلسردتان کنم. 

قانع‌کردن عامه‌ی مردم در مورد ارزش‌های بافت‌ها تاریخی کار سختی نیست. اما این که مراد از این «تاریخ» به طور دقیق کدام تاریخ است محل بحث است. درست مثل وقت‌هایی که از «سنت» حرف می‌زنیم. سنت هزارساله یا سنت بیست‌ساله. کسی جایی متر و معیاری برای اندازه‌گرفتن و ارزیابی میزان قدمت امری تبیین نکرده که کی امر مذکور سنت محسوب می‌شود و کی نمی‌شود. در محلات مرکزی همین تهران خودمان هزاران خانه/اداره‌ی معرکه داریم که دارند پنجاه‌شصت‌هفتادسالگی‌شان را با تواضع بسیار می‌گذرانند و عموم ملت هم توجه خاصی به ارزش‌های معماری این املاک و مستغلات ندارند. واقعیت این است که مراسم تجلیل از این بناها،‌ که خانه‌ی توران‌خانم از مصادیق آن بود،‌ مراسم سوت و کوری‌ست که منحصر به جماعت معمار است و لاغیر. کسی از اهالی شهر خیلی دلش برای آن سادگی و استواری خطوط و تقسیم‌بندی‌های منظم و هندسه‌ی آشکار و ظرافت‌ پنهان و دغدغه‌های فضاسازی‌ جناب معمار و پرهیز آگاهانه از نقش و نگار اضافی و از همه‌ مهم‌تر،‌ اصیل‌بودن بنا به لحاظ یکه‌بودن خودش و جزییات‌ش، نمی‌تپد. سخت‌ترین کار دنیا توجیه‌کردن سلیقه‌ي عامه است که به پیغمبر سادگی و کمینه‌گرایی زیباست. 

میراث فرهنگی و کمیته‌ی امداد البته که مستحق بدوبی‌راه هستند بابت کوتاهی در ثبت خانه‌ی ملکه‌توران و نگهداری از آن،‌ اما یک بخشی از تقصیر هم به عهده‌ی معیارهای تربیت‌نشده‌ی ذائقه‌ی آحاد ملت غیور ایران است که از اساس چنین بناهایی را فاقد ارزش توجه می‌بینند. مگر این که تاریخ و قصه‌ای به آن‌ چسبیده باشد. می‌خواهم بگویم عمارتی مثل عمارت مسعودیه حتا بدون قصه و تاریخش هم آن‌قدر نشانه‌ها و جزییات عامه‌پسند و پررنگ‌ولعاب در خودش دارد که توجه عمومی را به خودش جلب کند و «بافت تاریخی» قلمداد شود حتا قبل از ثبت رسمی و تابلوی تاریخ‌چه. معماری مدرن دوران پهلوی اما این امکان را ندارد. بدشانسی‌اش هم این است که از یک طرف پیوند خورده با دوران پهلوی («ستم‌شاهی») و ایدئولوژی و سیاست و از طرف دیگر با روح مدرنیسم و تجدد که خودش هنوز و متاسفانه خیلی‌جاها مثل یک فحش با آن برخورد می‌شود. 

یک خاطره برای‌تان بگویم. داشتیم تعدادی از کارهای دفترمان را برای یک مشتری بالقوه‌ای نمایش می‌دادیم. رسیده بودیم به یکی از پروژه‌های اداری که همیشه بابتش به خودمان می‌بالیم که سبک و سیاق‌ش را از ساختمان‌های اداری مدرن تهران دوران پهلوی دوم الهام گرفته بودیم و آن ارتباط ژنتیکی را توانسته بودیم برقرار کنیم بین این ساختمان و اجداد زیبایش. نطق‌مان باز شده بود و چشم‌های‌مان برق می‌زد که این هم یکی از موفق‌ترین پروژه‌های دفتر ما که توانسته روح تهران مدرن دوران پهلوی را احیا کند و بلاه‌بلاه. هی قربان‌صدقه‌ی معماری مدرن پهلوی می‌رفتیم و اسم می‌بردیم از مردان بزرگی که سازنده‌ی آن دوران بودند و می‌بالیدیم به خودمان که آن‌ها را ستایش می‌کنیم و شاگردی‌شان را می‌کنیم و مصادیق نشان می‌دادیم و الخ. شما بگو اما دریغ از یک اوهوم‌اوهوم از سمت مشتری بالقوه، یک اوهومِ‌ خالی حتا. ته جلسه فهمیدیم (خیلی دیر)‌ که از اساس خود آن اصلی که داریم ارزش پروژه‌مان را با آن می‌سنجیم و به‌به‌کنان حرفش را می‌زنیم، یک چیز موهوم و غریب و ثابت‌نشده‌ای است برای مشتری بالقوه‌ی مورد نظر. 

می‌خواهم بگویم در این قضیه‌ی خانه‌ی ملکه‌توران، اول از همه البته به کمیته‌ی امداد گیر بدهیم، بعد یقه‌ی میراث فرهنگی و شهرداری را بگیریم،‌ آخر سر اما یک سوزنی هم به خودمان بزنیم بابت این که نشد و نگذاشتند و نتوانستیم مهم بودن و ارزش‌داشتن و زیبایی معماری این دوران را در فرهنگ عامه بگنجانیم. نشد و نتوانستیم به‌به و چه‌چه‌مان از این سبک و سیاق را از دایره‌ی بسته‌ی معمارها بیرون ببریم تا غیرمعمارها هم هربار از جلوی خانه‌ای مثل خانه‌ی ملکه‌توران عبور می‌کنند سرشان را بالا بگیرند و فاتحه‌ای برای معمار پروژه بخوانند. این که چه‌طور این مهم باید انجام بشود، از لحاظ راه‌کارها و چالش‌ها و الخ،‌ اما خودش یک قصه‌ی دیگری‌ست. 

نیمه‌ی پر لیوان اما این است که خانه‌ی ملکه‌توران شهیدِ یک راه درستی شد به نظرم. باب این باز شد که این مدل هیاهوها در جامعه‌ی غیرتخصصی هم شنیده شود. پس‌فردا اگر یک ملک دیگری با همین شمایل جایی تخریبش شروع شود،‌ به صرف قدیمی‌بودنش شاید توجه چهار تا عابر غیرمعمار را هم جلب کند. آدم است دیگر، از هر تهدیدی باید بتواند که فرصتی بیرون بکشد و امید خودش را به به‌ترشدن اوضاع جهان حفظ کند در کل.



ماه‌نامه‌ی تهران، شماره‌ی ششم

Labels:

Link
  


Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017